جنون یعنی من .منی که تا یک قدمی تو آمدم .نه نه .سراسیمه دویدم.

لعنت به همان یک قدم .که ...نیامدی !!!!

->  93/06/28| 9   | از : منه ایکس شخصیتی|   

در جشن عروسی دیدمش.از فاصله ی نه چندان دور .بدون هی چ مکثی به سمتش رفتم .کنارش نشستم.مرا اصلا ندید .رویش آنطرف بود.به نیم رخ میدیدمش.دم نزدم .برگشت نگاه کند ببیند کی هستم.با لبخندی جواب نگاه اش را دادم .یکم چشمانش را ریز ودرشت کرد .زوم کرد .داشت زور می آورد بشناستم که به یکباره مرا در آغوش گرفتو جیغ زد.جیغ میزد و صدایش آرام نمیگرفت .من شوکه بودم .همه داشتند نگاهمان میکردند.صدای هق هق اش یواش یواش آمد به گوشم .صدا میزد نامم را. گلایه میکرد.کمی فشردمش و گفتم:"دیونه گریه میکنی؟آروم باش .آبرومونوبردی همه دارند نگامون میکنند."بغلم را ول نمیکرد.هرچه زور میزدم جدایش کنم .سفت تر میچسبید .اشک میریخت.اونم وسط مجلس عروسی.یاد اونروز افتادم.که رفته بودیم مسابقه .اومد جلو وگفت ازت خع لی خوشم میاد.منم با لحن شوخی وشیطنت گفتم" خو ازم خاستگاری کن؟"

خاستگاری کرد.یادم هست گفتم زانو بزن و بگو .زانو زد .جواب مثبت را گرفت .میخندیدیم .چقد قربان صدقه ام میرفت .دختره دیوانه . بالاخره رها کرد بغلم را.اشک هایش را پاک میکردم.با ناله ای صدایم میزد.انگار میگفت کجا بودی این همه وقت؟گفتم"پاک کن اشکاتو.همه دارندمیخندن بهمون.چرا اینجوری کردی تو؟من واقعا شوکه بودم از برخوردش.به همه میگفت این عشقمه .خندم میگرفت .میگفت:چقد جذاب شدی. این جا ببن این همه آدم از همه جذاب تری.دوستم گفت کجا خوشگل تره؟داشت میترکید.داشتم میگفتم :"این دختره چقدرزشت ابروهاشو برداشته."گفت مال خودشه .گفت مثه ابروهای توه .که از دور.....نزاشتم ادامه بده گفتم زشت و بی ریخته؟گفت نه انگار تازه خوشگلشون کردی.و.... از رفیق فاسدش گفت ک زیر آب منو زده و گفته من آدم خرابیم خندم میگرفت از این حرفش.گفت وگفت. ازاینکه هرکی رو میدیده راجب من میگفته.دوتا گل از ماشین عروس کندم دادم بهش.میترسیدکسی ببینه دعواکنه .براخودمم بعدا کندم .صورتی وسفید که اسمشان نمیدانم چیست .تولدمم فک کرده بود3/3 بعد که گفتم گذشت نارحت شد کلی .پارسال همینموقه زنش شدما:دی انقد سیریشه.آقا من اصلا شوَر نمیخام  .یاد زانو زدنش که میوفتم خندم میگیره :))

هع ی مرجان جانم.قول دادی 4/7که تولدت هست،یعنی چند روز دیگه با گوشی جدید واولین گوشی ات پیام بدهی .منتظرتم .کلاس هشتمی فسقلی مو فرفری گنده نمای من:))

->  93/06/28| 2   | از : منه ایکس شخصیتی|   

من بالاخره پس از1سال تلاش بی وقفه ی نادیه واتس آپمو وصل کردم :دی

بدک نبود .برای رفع بعضی گشادی ها . و بی پولی ها از برای شارژ خریدن .خودمم میدونم اصلا جنبه این چیزا رو ندارم .لازم نیست بگین : )

البته نادی گفته میخاد حذف کنه که منم گفتم غلط بیجا نکن لطفا .خع لی محترمانه .

وایبر هم وصله .لاین هم تو راهه.تانگو درشُرفه .نیم بوز هم کم کم نصب میشه.بقیم هست ولی فعلا همینا واسه کلاس گذاشتن کافیه . در کل خوشم نیومد .سوسول بازیه :)

->  93/06/27| 4   | از : منه ایکس شخصیتی|   

مثل ِ بی شتر شب ها گوشه ای نشسته و تاریکی را نگاه میکنم .امشب قرارمان در ایوان زیردرخت انگور.پتویی ب دور خودکشیده و بسمت آنجا قدم برمیدارم . اوه خدای من چقد هوا سرد شده .پتو را به دورخودمیپیچم .ومینشینم گوشه ای .یا بهتر است بگویم لَم میدهم .مثل جوجه تیغی خود را جمع کرده ام بعدش.عادت ندارم شیک جایی بنشینم .اگر هم بنشینم ته ِ ته ش میشود لَم دادن .تاجایی که احساس راحتی ام را خراب نکند .حس میکنم دلم یک لیوان چایی سبز جوش خورده ی قُل خورده می خواهد .حس میکنم چیزی درون گلویم مانع میشود آب گلویم را قورت بدهم چایی میخواهم.چایی.اما بعد قید چایی و دردسر آماده کردنش را میزنم .دلم کاکاعو و پاستیل هم میخواهد.پیتزا شاید.اما از شانس بد ما غول چراغ جادویی نی ست که فوراًمیزی در کنارم بگذارد و آنها را ردیف ب ردیف بچیند و در حلقم بگذارد . اگر هم خع لی تمیز و بدون تف بجود و بگذارد که فرشته ی چراغ جادوست .خب کجا بودیم؟دی شب از کجا تمام شد که از آنجا شروع کنیم ؟چطور است امشب یواشکی ها و قاعم باشَک ها را مرور کنیم .حال ک بحث ِآن پیش آمد .تا یادم نرفته دَم دَمای اذان است .خسیس نباشید .دست به دعا شوید .حیف شد بحثمان ب درازا کشید و صبح شد.نباید میگفتم امشب باید میگفتم خروسخوان . صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه این را میگوید . راستی امشب کسی آمد ک مدت ها ندیده بودم اش .از در که آمد مرا صدا زد .نیم ساعتی بیرون نیامدم .بعد هم که آمدم به زور کنار ش نشاندنم  .حرف زد .مثل قبل ها بودو عوض نشدنی .گفت که چقد ترسناک شده ام گفت انگار میگی پاشو گمشو از خونمون بیرون .گفتم خب پاشو گمشو .خندید.پرسید میانش:قهری؟گفتم نه .گفت پس چرا اینجوری شدی؟گفتم چجوری؟گفت یجوری.سکوت کافی بود برایش .اما گفت از آن چیزهایی که نباید میگفت و من منتظرش بودم در آینده ای نه چندان دور .گوشی ب دستش داده بودند و من ک میدانم چقد بی جنبه تر است نسبت به بقیه .چقد میل اش به این کارا بیشتر .از لج من گذاشت روی ویبره تا صدای زنگ ها ممتد را بشنوم .وغیر مستقیم گفت منم آره .تلخ بود .کاش هی چ وقت نمیومدی خونمون فاطمه جانم .که نگرانیم صدباره بیشتر شود .اما خب بعدش یه به درک میچسبد .به اندازه ی یک لیوان چای سبز !!!

امشب را بیخیال . فردا را چه کنم ؟فردا را؟

یاد گذشته می افتم .که بدن لرزه هایم همیشه بدنبالم بود .زیر باران یواشکی می آمدم.شیطنت ها .آرام حرف زدن ها .خندیدن ها.الان هم از سردی هوا میلرزم .اوه .سرد است .سرد .پتو را تا دهانم می آورم و دستانم را ها میکنم .ها اااا.با خود میگویم کاش میشد یک دستگاه"ها"کنی اختراع میشد . که تمام هیکل مان را"ها "میکردیم و انقدر سرما نمیکشیدیم .نمیدانید چه کیفی می دهد این "ها" کردن های تنهایی .به هی چ جایی بر نمیخورد .به هی چ جایی هم افاقه نمیکند .نمیدانم کیفش در چیست .

فعلاً فقط میدانم سردمه . سردمه . سرده.سردمه. !

->  93/06/27| 4   | از : منه ایکس شخصیتی|   

من در کودکی ام مانده ام ...

هما ن جا . همان جایی که فکر میکردم تو مثل قایم باشَک .قاعم میشوی و لحظه ای بعد سُک سُک ات میکنم .

و من برنده ی بازی و تو کسی هستی که میسوزی .از جایی ک قاعم شده ای بر میگردی 

پی نوشت:برخلاف تصورم .من سوختم و تو بردی . بردی .رفتی .

امشب رو یادم نمیره .هر گز .

->  93/06/27| 3   | از : منه ایکس شخصیتی|   

میان یک عالم کاغذ،روی برگه ی کاغذی که از گذشته های نه چندان دور بیرون کشیده بودم نوشته بود :

اسم شهرمان"

"اداره پست شهرمان"

"واحد پست رستانت"

"برسد به دست شخص ایکس"

          "شماره تماس"

پی نوشت :میگذارمش زیر دو تکه آهنربایی ک یک تکه را به دیوار چسباندم و آن تکه را رویش میگذارم .

پی نوشت :تا وقتی که هر دوی مان پودر نشده باشیم ،من و کاغذ .نگهش میدارم .

->  93/06/26| 20   | از : منه ایکس شخصیتی|   

نشسته ام و خیره شده ام به قاب عکس دخترک.که درسمت چپم جا خوش کرده .دست راستش را به پهلویش تکیه داده و زوری سعی کرده است بخندد .خاله اش گفت چرا انقد لبت بد افتاده؟راست میگفت چاله ای هم کنار لبش افتاده که بافوتوشاپ راست و ریستش کرده است عکاس .کمی محو هست ام دقیق ک شوی میبینی .به این دلیل عکس انقدر درونش گند زده شده است که عکاس جرعت نداشت به دخترک بگوید شالَ ت را درست کن .خنده ات را جمع و جور تر کن .چرا جرعت نداشته؟چون پدر دخترک در کنار آنها رو ی صندلی نشسته و آن دو را می پاید که یه وقت پسر زیاد از حد به دخترک خیره نشود. تا اشکالات اش رادرست کند .دخترک برگونه هایش سرخی وگرمایی حس میکند ،ازترس!که مبادا سرسنگین لبخند نزند .به درک که عکسش گند زده میشود .بهتر از آبرو ریزی است که !بیشتر که درونش خیره میشوم میبینم سر شالش کج و ماوج افتاده .دست دیگرش که آزاد است زیادی عقب تر است نسبت به دیگری .تازه به بدبختی گذاشته اند چادر از سر بردارد و با مانتو بیندازد . حق ندارد که از عکس گرفتن هم تنفر داشته باشد؟

پی نوشت:خوب که حساب کردم بیشتر از سه ثانیه به من خیره نمیشد .حق دارم .دارم .حق!

->  93/06/26| 20   | از : منه ایکس شخصیتی|