عزیز تر از  جانم: می نویسم برای تو .تویی که وجود نداری و من مثل طفل سرتقی که از مادرش چیزی می خواهد و پا بر زمین میکوبد تو را طلب می کنم .راستی از احوالاتت برایم بگو.کجایی؟چه می کنی؟خوب هستی؟چرخ زندگی می چرخد؟چقدر دلم لک زده برای یک احوال پرسی ساده ات.چقدر ... چقدر .... آمده ام در اتاق قبلی ام .کنار همان بخاری که زمستان پارسال درکنارش لحظه به لحظه تو را نفس،می کشیدم.بوی "تو".بوی خاطراتت .لحظه هایت را میدهد این گوشه ی دنج اتاقی که اکنون دیگر مال من نیست.این اتاق با بودندتو برایم معنی داشت حال که مال من نیستی اتاق را می خواهم چه !گور پدرش!بگذاربرایت بگویم.بغض گلویم را گرفته و دارد می رسد به چشمهایم.پاییز گذشته چقدر شیرین بوده و من قدرش را ندانستم! لحظه به لحظه تداعی می شوند لحظه های بودنت .حتا رختخوابم را مثل قبل انداخته ام  . می خواهم فرار کنم از این اتاق لعنتی! اما می دانی ترس از فراموش کردنت مرا به اینجا کشیده.ترس از اینکه دیگر در خاطرم هم دلت نخواهد قدم بزنی مرا به این گوشه ی زمین چسبانیده و جدا نمی کند .بگذار برایت بگویم عمق تلخ بودن اکنونم را .می دانی آنقدر عمیق است که نمی دانم چگونه برایت بگویم.چگونه بنویسم تا تو مرا بفهمی! می شود لحظه ای گوش ات را بیاوری نزدیک لبانم؟

پی نوشت: نیستم .اما می آم خع لی زودِ زود .هع مثه باباهایی ک به دخترشون قول می دن حرف زدم :)کامنتی نیست ک بخونم اش.هست یه سری اما تا حدودی جواب داده شدند .

پی نوشت: سه روز دیگر تا . . .

پی نوشت:برای قاصدک قصه ی من هم دعا کنید حالش چندان خوب نیست  . . .

->  93/07/25| 23   | از : میم .شین |   

میگه:اخماتو باز کن .اخماتو باز کن دیگه صورتت چروک میشه .

میگم : من بلدم. یجوری اخم می کنم صورتم چروک نشه .

پی نوشت:یه عالمه حرف.یه عالمه شعر.یا بقول دوستم چیزای"گل بگلی" تو ذهنم رژه کشیدندمی خواند بیان بیرون!اما جلوشونو گرفتیم !کلی دفترو سررسید از دوستام گرفتم که باید شعراشونو بنویسم !

پی نوشت:این چندروی(چندروز شد ؟) که نبودم تولد دوتا از دوستان وبلاگیم بوده.18و 19 هم.پگاه رو بهش تبریک گفتم هزار باار.اما علی اص رو. . .! تبریک دوباره دوستان :)

->  93/07/21| 8   | از : میم .شین |   

این دنیا چه می خواهد از این دستان کوتاهم؟

من ِبی روح ،من ِخسته ، من ِ بی آه و بی جانم !

این دنیا چه می خواهد از این جسم پراندوهم ؟

این دنیا چه می داند از این صورت که چون کوهم ؟

این عصر چه می فهمد از آن چیزی که پنهان است؟

این دوره که می گیرد آن دست که بی مار است؟

من از این خاک چه می خواهم ؟

فقط یک خانه ی کوچک !

من از این راه چه فهمیدم ؟

فقط ده سالکی اندک !

کسی دل تنگ خاموشی ست ...

کسی دل تنگ پرواز است...

کسی تنها .کسی بی کس، همینجا منتظر خواب است!

در این دنیا که آرامش در آن مقصود انسان است .

کسی تنها دل و خسته پی راه و گریز و تل خاک است!

کسی آتش.کسی دریا .کسی رویای شیرین راطلب دارد  .

کسی بی خبر از رب ،پی بیراه و گمراه است.

بله ، آتش تسلط یافت بر روح پر از دردش !

کمی سخت و کمی دیر و کمی آهسته آگاه است!

بهار 91

پی نوشت:داشتم دفترمو می خوندم! دفتری که تاریخ هاش سال91خورده ! وسط اش این شعرو هم پیدا کردم .نوشته بودمش ک بمونه ! اما خود برگه ی اصلیش نیست! دوستمان سراییده :) نظرتون ؟

بی ربط نوشت:دارم دنبال یه بیت شعر میگردم از خعلی قبلنا .مصرع دومش (در دام مانده باشد صیاد رفته باشد)یادمه .اما مصرع اول نه !هرچی کتابای،اولمو زیر و رو میکنم نیست! یادمه یه جا نوشته بودم اش!

بی ربط.ن : احتمال اینکه یه مدت نباشم هست.

->  93/07/17| 9   | از : میم .شین |   

بیا و فقط یک امشب را مال من باش.

از آن دوستت دارم های عمیق ب خوردم بده .بگذار مسموم شوم از بودنت .

بگذار برای تویی باشم که بوده؛اما قرار است دی گر نباشد .

بگذار زانو بزنم و ضجه بزنم نبودن هایی را که قرار است حسرت بخورم .

تمام من شده:حسرت،افسوس،دوست داشتن.

آری دوست داشتن تویی که غرورت طاقت مرا طاق کرده.و منی که غرورم شده طاقی تا بگذری از من .

تو برو .اما تمام جهان می دانند که بروی من هم رفته ام. زیر خروار خروار خـــاک .

->  93/07/13| 23   | از : میم .شین |   

بعد اون کابوس ها که بخاطر تب داشتن و مریضی بود خواب دیدم داریم میریم پابوس آقا. انقد خوشحال بودم و متعجب از اینکه هنوز یک ماه نشده باز داریم میریم!

پی نوشت: یچیزی شبیه رویای صادقه اس .به فال نیک می گیرمش .نشون به اون نشون که پارسال همین موقع تو حرم آقا بودم !

->  93/07/12| 21   | از : میم .شین |   

|کلیک|

+ :))

->  93/07/12| 20   | از : میم .شین |   

پاییز شبیه دخترک مو قرمزی ست که موهایش شبیه فرش قرمزی زیر پای رهگذرانی  که از خیابان های این شهر ،معمولی ،می گذرند .میان وزش باد می ر قصد. می رقصد و دل رهگذران را با خود می رقصاند .گاه در این انبوه خاطرات شان را از صافی عبور می دهد و در چشمشان فرو می کند و مچاله یشان می کند .رهگذرهای معمولیی ک اکثرن می گویند به این دخترک مو قرمز عشق می ورزند و دوستش دارند.اما نمی دانم چرا همیشه در جواب شان با خود می گویم :شماها دروغ می گویید.من هرچه سعی می کنم دوستش بدارم حس چندش آوری نسبت به او دارم .اما بعد که کمی فکر می کنم می بی نم من در این فصل دوباره متولد شده ام .در دوروز مانده  به آخر ِ ماه اول اش! آنموقع هست که محکم دخترک را در آغوش می فشارم و پر از ماچ های آبدارش می کنم .و شانه ای می آورم تا موهایش را شانه بزنم و گل سری از ناب ترین ها در جعبه ی بدلی جات اش بر می دارم و بر گیسوان اش می آوی زم .و بعد می روم به سراغ کمد لباس هایم  کمی خیره می شوم و .... (لب خند)

شروع می کنم بریزم تمام اش را بیرون !این میان پیدا میکنم نوبرانه های فصلی ام را .همان هایی ک گذشته ها رو مقابل ام به رژه در می آورند .! پالتوی پوست خرسی ام ودستکش مشکی ای ک گل هایش را کندم وانداختم دور.شال گل گلی ام که دوستش ندارم اما برای این هوای سوزانی ک در راه است و دارد عجول و گریزان می دود لازم است! چکمه های قهوه ای رنگم .آه دخترک مو قرمز هنوز از راه نرسی ده بر گلوی من چنگ می زنی؟ چنگ می زنی که چه؟ بگویی کسی پارسال همین موقع بود که دیگر قرار است نباشد؟ ک دیگر به گردش هم نمی رسم؟لباس ها و خرت و پرت های زمستانه را جدا می کنم و پرت می کنم گوشه ی اتاق .بعد بیادم می آید که این ها برایم مثلا عزیز ند و نباید از لجم پرت شان کنم.و باید با آن ها بسوزم و بسازم تا بتوانم از این کابوس بی هی چ تلخی عبور کنم.ومی دانم ک محال است!!!.برشان می دارم .یکی یکی تا می کنم می گذارم گوشه ی کمدم و باید یادم باشد که و قتی خواستم از آنها استفاده کنم آنقدر تکان شان بدهم تا هرچه از "تو "داخل شان مانده بیرون بریزد و تمام گردها را جمع کنم و بری زم داخل ظرفی و هر روز شمع روشن کنم کنارش و بپرستم اش.دعا کنم ...

که

شاید

"تو"

بیایی .

پی نوشت:اگه حس داشتم.درس نداشتم.گلو درد نداشتم .تا صبح هم که ادامه می دادم باز می تونستم رویا پردازی کنم . نیایند باز ازم مخاطب بخواین آ .نداره. نداره.حداقل اون مخاطبی ک شما فک می کنی د نداره :)

پ.ن : مهر برای من ِ لعنتی فقط بی مهری داشته و داره.روز شماری می کنم تا برسد به دوروز مانده به آخرین روز ِ ماه ِ بی مهر امسال|28ام|

->  93/07/11| 21   | از : میم .شین |   

می نوازم خش خش گیسوان تب دار بانوی پاییز را....

می تراود مه تاب ..... 

می تراود مه تاب ...

پ.ن:من اما هنوز که هنوزه چه طمع گونه میان برگ های زرد پاییزی رد پاهای تو را بو می کشم .

->  93/07/11| 20   | از : میم .شین |   

سال ها ست....

کم سو شده اند چشمان ش

از بس باریده دوریت را .....

پ.ن:این پیرْ زنِ هفتاد ساله اما همچنان (درون من) نفس می کشد !

->  93/07/10| 10   | از : میم .شین |   

این غروب ها جانت را از وجودت بیرون می کشند تا تمام شوند...

دلگیر

دلـــگـیــــــر

دل گـــــــــــیــــــــــر.....

پی نوشت:برای من غروب یعنی مرگ تدریجی ....

بی ربط نوشت:آواتور پروفایل برداشته شد.قبل ازاینکه راجب شخصیت کسی قضاوت کنید فکر کنید.این درست نی ست که بخاطر عکس دوتا چشم ک اصلا معلوم نی ست مال کی می تونه باشه به یک نفر اَنگ های زشتی بزنیم .مسخره است!

->  93/07/08| 17   | از : میم .شین |   

در ِ گوشش آرام گفتم:دوستت دارم !

گفت :چی؟

بلند تر گفتم : دوستت دارم !!

گفت :واضح تر بگو.متوجه نشدم.

داد زدم :دوستت دارم !!!!

بازْ گفت : چی؟نمی شنوم.

آرام تر با خود زیر لب گفتم : راست میگویند آدمی را که خوابه میشود بیدارش کرد.اما،آدمی که خودش را به خواب زده هرگز!!

گفت: با کسی بودی؟با منی؟

->  93/07/07| 20   | از : میم .شین |   

از جان عزیزترم : درشهریم که با تو برایم غریب نیست . اما دیشب را باز بی تو ، در غربت گذراندم .سهم من از عشق گوشه سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است. من از مردم همین شهرم. همهء آدمای این شهرم دوست دارم . چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم . از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم ، اگر کسی حرفهای مجسمه هارو باورکنه، باید بین خودشو مردم نرده بکشه!من این حرف هارو باور کردم، اصلا باور کردنی، هست؟توانا بود هر که دانا بود،واقعا ؟؟  من با همه غریبم ، با مجسمه ی آدمها،با آدمهای مجسمه .آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم . از خیالبافی دست بردارم  اما اگر دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا اخر عمر بهم دیگه،دروغ بگن  بهتره که در تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن . روز ها فکر کردن فایده نداره.  صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه .باید صبر کرد تا شب بشه .

 رویا: می دونی همه فکر می کنن  اگه حس واقعیشون رو نشون بدن همه چی به هم میریزه، هیچ کس حرف دلش رو راحت نمی زنه !خوب اگه نمی خواد می تونه همون شب اول، همون لحظه اول، بیاد و بگه...

 استاد: فکر نمی کنی آدما واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارن؟

رویا: دلیلشون از هم دورشون می کنه، چه دلیلی از عشق مهم تره!

          "شب های روشن_فرزاد موْتمن"

 پی نوشت:نمی خوام نقدش کنید.نظربدهید راجبش.سکوت کنیدو فقط هی بخوانیدش،.هضم ش سخت است.بد،سخت است.

->  93/07/07| 14   | از : میم .شین |   

تو بخند........ با بغض بخند.

تو...... بخند........فقط بخند......

میان بغض هایت هم که شده بخند  .

با بغض بخند...

تمام بغض هایت را به قیمت خنده هایت خریدارم .

پی نوشت:نمی دانی چقد خاستنی وخاستنی تر . می شوی وقتی وسط بغض هایت می خندی.

->  93/07/06| 17   | از : میم .شین |   

همیشه حس تنفر بر انگیزی بود برایم که داخل رختخواب پهلو به پهلو شوم .و درو دیوار را خیره شوم .یا گوشی به دست یا کتاب یا آنقدر خسته میروم که بی هوش شوم .اکثرا همان آخریست .اما امشب ترجیح دادم زیر پتوی جدیدم به سقف خیره شوم .از پتوی جدیدم که رنگ قهوه ای روشن و شیری دارد زیاد خوشم نمی آید..شایدنرم تر زیبا تر سالم تر حتا و گرم تر ،باشد اما من که می دانم اگر به چیزی عادت کنم دیگر نمی توانم به آسانی قیدش را بزنم .پتوی قبلی با فاصله ی کمی روی زمین پهن شده است  و هرشب روی آن قرار است درس بخوانم .احتمال 8ساعت درس هم هست امسال !!!!!پر انرژی از همایش مشاوره برگشتم دی شب.توپ ِ توپ.انقد این یارو که کلی گفتند مشهوره است وفلان جا و فلان شبکه هست و فلان کتابش چاپ شده ما روخندوند که اشک من یکی درومد.من خندم نمیومد ها اما این یارو  سرتا پایش فیلم بود. راه رفتنش.قیافه اش وقتی ادای دیگران را در میورد .اولین بار بود بدون ترس محو مردی می شدم .و درون اش دقیق می شدم.و یا حتا با جرعت نگاه اش می کردم.و راجب اش درون ذهنم قضاوت میکردم.شخصیت جالبی داشت .حراف بود.از فاصله ی فرودگاه تا اینجاشم گفت.کم مونده بود از توالت فرنگی هواپیما بگه.والا.گاهی هم باعث می شد دخترا برعلیه پسرا دست بزنند و گاه برعکس!اونقد بمن انرژی داد که دی شب 5ساعت!!!!!!!درس خواندم.شمارشم برداشتم .خواستین بدم :دی.از بحث اصلی خارج شدم.بحث بحث خواب بود.سعی میکنم شب زود و زودتر بخوابم که مگر فرجی شود و 4 صبح تا6 درس بخوانم بعد بروم .اما مگر میشود عادت دوساله را ترک کرد به همین راحتی؟از عروسک ام بگویم که وقتی به تکلیف رسیدم تا الان بامن است.طی چند ماه گذشته همین که کنارم تحمل اش میکنم و میگذارم بخوابد باید کلایش را هوا بیندازد  .همین که نینداختم اش دور .این ها همه برای من فاجعه اس.فاجعه!!دلم پتو قبلیمو می خواد.بالشت مان همچنان هست .کم مونده موکت بشه دیگه.از اجزاو نقاشی های رویش نگویم بهتر است .اما همه میدانند اگر این بالشت بیریختو کثیف من نباشد خاب برایم زهرمار می شود .اما خودم بهتر می دانم که جز بالشت و پتو چیزهای دیگری هم می تواند زهرمارم کند منِ خوش خواب رو !

->  93/07/06| 0   | از : میم .شین |   

تو را در ازدحام زرد یک پاییز گم کردم

و یادم هست بعد از آن خودم را نیزگم کردم

میان خاطراتم هی بدنبال تو می گردم

تو را هر عید پیدا کرده هر پاییز گم کردم

پی نوشت:هر چی می خوام همش شعر نباشه.نمی شه.نمی شه .فقط شعر دارم .حرف ندارم .

->  93/07/04| 17   | از : میم .شین |   

وسط اصلی ترین میدان شهر .رو بروی پیرزنی (اسمش یادم نی ست .چهارزانو؟همی ن که پاهات شبیه بال پروانه می شه تاحدودی)نشستم .زل زده ام ب چشمانش .اینکارو کردم چون دیدم دوست دارد حرف برند .همی شه عاشق اینجور شیرین حرف زدن هاشونم .رنگ چشمایش سبز روشن و وسط اش یه خطای سبز پر رنگ .شبیه چشم مامانم.با خودم گفتم کاش الان مامان بزرگم جای این مامان بزرگ نشسته بود.هع ی .حس کردم بیماری آلزایمر دارد.چون نمیفهمید چی میگوید.فقط ب حرفایش گوش می دادم و لبخند میزدم .اما نصیحتش یادم هست که میگفت "همه میدوند به یجایی برسند اما شما جوونا کجای کاریند چیزی واسه شما نمیمونه "راست می گفت .گفتم میدوند و به هی چ جایی نمیرسند  .یهو اونقد رفتم تو فکر که هنوز بیرون نیومدم .ب زندگی خودم فکر کردم .گفتم تهِ تهش میشوم یکی از همی ن آدم ها ک اینجاها میروندو می آند و گاهاً بی هدف .ب این فکرکردم که من چقد قشنگ زندگی م کن ف َ یکون شده و نمی دونم ریشش کجاست!حتا ب این فکر کردم که چرا همه تو کلاس صندلیاشون بغل دوستاشونه و من صندلیمو سوا کردم و ی گوشه ای زیر آفتاب مثه شتر چرت می زنم .به اینکه جمعه صبح باید بی دار شم برم پایتخت همایش کوفتی،به گوشی ام که چرا دی گه حکم گوشکوبم نداره و نمیدانم کجاست .ب گریه های ییهوییم که داخل کوچه خیابونا می آد سراغم پشت قاب عینک دودی .یا از اونا که وقتی می نشینم پای فیلم ی .ییهو بعدش متوجه می شوم صورتم خیس شده است.به اینکه 6صبح بی دار شدم نیم ساعتم تا الان استراحت نداشتم جز چرت سر کلاس .که می دیدم معلم چجوری بهم خیره شده اما بهش محل نداده و سرم رو اونطرفی گذاشتم روی دسته ی صندلی وخوابیدم یکم.

من چقدر فکر دارم این فکراس که باعث شده چی زی تو مخ ام جا نزاره.باورتون می شه اسم خع لی از هم مدرسه ایامو یادم نبود.اکثرا .اه چقد مسخره .چقد عصابم خورد شده بود .چقد نا امید کننده :( 

راستی مو هایم را حنا گذاشته ام.دوستانم می خندیدن می گفتند تو با این رنگ موهات دردت چیه حنا می زاری؟راست میگفتند .حتا یکی ترسوندام گفت رنگ موهات برنگرده؟زی با شدند موهایم .انگار رفتم آرایشگاه کلی پول داده ام و رنگی زده ام.اما من که خودم می دانم دردم چی ست حنا گذاشتم.دستم رو کردم بین موهایم یه دسته مو کشیدم بیرون و رها کردم ری خت روی زمین.مثه شعبده بازا .دهن ِ طرف باز موند از تعجب .گفت اینا موهاته ؟ گفتم نه پس .ریشای عمومه .والا.این تابستانیه چنان ریزش مویی گرفتم خودم شک کردم گفتم نکنه تو مخ ام خالی شده ک بیرون اش دارد اینجوری می شود؟اکنون ساعت 11:30شبه .موزیکی گوش می دهم و دلم چنان قنج می رود از گوش دادنش که گویی واقعا عاشق شده ام .اما صد افسوس که این حس مقدس است و ما لایق نی ستیم.فکر اَش هم زی باست .

->  93/07/02| 23   | از : میم .شین |   

داشتم به دوستم که فقط حکم هم مدرسه داره با حالت نزاری میگفتم :خستم.

گفت : از اون خسته ها که خودمون میگیم یا از اونا ؟

گفتم :نمی دونم .اینم نمیدونم حتا .

پی نوشت:من همون لحظه منظورش رواز خسته فهمیدم.حتا ترتیبش.خسته ی اولی یعنی از اونا که فاز داری:دی دومی یعنی از اونا که باید با جرثقیل بلندت کنند .مشکل اینجا بود که .من دیگه تشخیص نمیدم اینو هم.

->  93/07/02| 23   | از : میم .شین |   

داشتم دنبال انگشتری می گشتم که دوهفته نی ست میهمان دستمان شده است.بله انگشتر عقیقم .کورکورانه می گشتم یعنی آن قدر هم مهم نبود ک نی ست.هرچند دوسش داشتم .نبودنش آزارم می داد.واقعا می داد .وهمچنان هم آزارمی ده.اما بی محلی را ترجی ح دادم .وگفتم با خود:به درک که نی ست .می خاست گم نشه .کورکورانه یعنی فقط وقت هایی که حس نبودنش آزار می دهد.با خودفکرکردم که یک انگشتر این چنی ن من را به جستجو واداشته (عادت کرده بودم بهش ) .بعد ما آدما چجوری می تونیم آدمی رو که خع لی وقت دل بستیم بهش.ازدواج حتا.رها کنیم ؟ماجرا چیه؟چی می شه که قید همه چی رو می زنیم و؟

->  93/07/02| 22   | از : میم .شین |   

گفت:چشاشو نیگا .واااای .من عاشق این چشاتم .

گفتم[تعجب]:جدی؟

گفت:چشات انقد خوشگله که آدم عاشقشون نشه چیکار کنه .

گفتم :دیوانــه.خل شدی.

-چرا انقد لاغر شدی؟زیر چشات گود افتاده ؟

+[تعجب]جدن؟

-آره .

+اوم.نمیدونم .تابستون امسال نحس بود.نحـــس.

پی نوشت:تا هفتادسال دیگر هم که بگویم نحس به پای نحسی اش نمی رسد.

یادِ دیالوگ ِفیلمی ک اسمش یادم نی ست افتادم:

-چشات اذیتت نمیکنه؟

+نه.

-ولی پدر منو در آورده.

->  93/07/01| 22   | از : میم .شین |   

دلم لحظه ای مرگ میخواهد...

از آن ها که همه می گویند خدا بیامرزتش آدم خوبی بود ...

از همان ها که روزی آرزویش را برایم می کردی...

یک فنجان هم کافی ست  

یک فنجان مرگ .تلخ لطفا .مثل طعم نبودش.

پی نوشت :لحظه ای به اندازه ی تمام عمر...

پی نوشت : بگو الهی بمیری؟ بگو ؟بگو؟

->  93/06/31| 3   | از : میم .شین |   

یکم)) خال جان دارد متر میزند واندازه های مانتویی را که قراراست من یکسال تحمل اش کنم در می آورد.همانطور که وول میخورم و میخندم میگوید :شانه ات را درست بگیر.من هی کج و ماوج میکنم .باصدای تیزش که خع لی شببه صدای خودم است جیغ میزند ومیگوید درست بگیر میگم .با قلمی که لحظه ای پیش اندازه ی کارور جلو را نوشته بود فرومیکند در کمرم و من از درد داد میزنم .خنده ی خبیصانه ای سر میدهد.درد که آرام میشود باز آغاز میکندکارش را.من هم باز آغاز میکنم .تحمل میکند اما آخر نشگونی میگیردکه خدا خیرش ندهد با این ناخن هایش .فردا دوباره که

مانتویی نیمه کاره را برتن میکنم و او باسوزن درحال وصله پینه کردن است میگویم:خال جان این سوزنه ها خودکارنیست اعصابتوکنترل کن .اما امان ازاین موزیکی که میان موزیک های غمگینم سر بیرون آورد و من هم که نمیخاهم قر در کمر خشک شود شروع میکنم:دی .سوزن فرو نمیکند اما نشگونی میگیردکه بازویم کبود میشود .و من تصمیم میگیرم ک دیگر موزیک با ریتم تند در گوشیم باقی نگذارم .و ادب شوم .

دوم))می آییم لبِ خیابان (من و خال جان).میبینم خانمی ازخیابان رد میشود امامیدود.میگویم خاله بیا بدویم ماهم .میگه نه ماشین میزنه بهمون.سر چادرش را میگیرم و میکشم میگم بدو.همراهی نمیکند چادرش،را رها و خود میدوم .حسِ خوبی بود.اولین بار با کمترین دلهره رد شدم :))

سوم))برای هزارمین بار زنگ میزنم به شماره مادرم تا آهنگ پیشوازی را که خودم میان آواهایی ک برایش پیامک میشد انتخاب کردم گوش دهم .اولین بار که گوش دادم حس خوبی بود .دومین بار با آهنگ اشک ریختم.صدای اش .لعنتی مرا میکوباند و له میکند .و بدتراینکه نمی دانم کیست و کدش را هم دیگر ندارم .

چهارم))وقتی دخترِ خاله ام سرش ب میزمیخورد و گوشه ی چشمش داغون میشود.و مادرش از شدت ترس امامان را صدا میرند .بغضی کرده که نگو.زندایی ام میلرزد .چنانکه انگار من مردم .والا.اما مادرم ریلکس میگوید ببریمش کلینیک خودمان.من که میبینم این ها اوضاعشان از دخترخاله ام داغون تراست بچه بغل میگیرم و مینشینم روی صندلی تا دکتر وراندازی کند و بگویدبخیه میخواهد یا نه .خاله ام دیگر تحمل نکرد و بغضش ترکید چقد گریه اش را ندیده بودم چقد دوست داشتم بنشینم و فقط به او خیر شوم و گریه اش راسخت نگاه کنم .چقد دوست داشتنی تر شده بود.و چقد زیبا گریه میکرد .دکتر هم که قبلا باهاش زیاد بحث کرده بودم.میخندد و من ومادرم را مخاطب قرار میدهد و میگوید :مادرو دختر چه عین خیالشون نیست .راست میگفت من دیگر از این چیزها واهمه ای نداشتم شبیه مادرم .چون دو برادر تخس داشتم که هر روز اینجور جاها بودیم .سوگند اما فقط،شوکه بود از گریه مادرش و دم نمیزد و بغض کرده بود .بغض اش چقد مرا میسوزاند .آرام نشست و چسب بخیه زدند فقط بغض داشت و گریه نکرد .و آرام تر از همیشه بود.

پی نوشت:خاله ی من برایم مهم است .بسیار زیاد :))

سنجاق شد :داغان یا داغون ؟ 

سنجاق شد : کرو را میخوانم .هر شب .لینک دوتا مطلب اش را گذاشتم آن گوشه ."یک ذره بیشتر حواستان به دختر ها باشد"و"دوست دارمی که یک روز میمیرد را به من نگو".

تمام چیزهایی که یکروزهایی  به آنها ساعت ها اندیشیدم نوشته است .شعر هایش را میخوانم هزار بار .و خی لی فدایی خی لی گفتن هایش هستم:))

->  93/06/30| 16   | از : میم .شین |   

آنقدر زیر بارش اشکهایم تنها مانده ام  ،

بوی"نا" میدهد امید وا مانده ام .

->  93/06/29| 3   | از : میم .شین |   

تازگی ها شبیه چارلی چاپلین راه میروم در خانه .حس جالبی است .که شبیه یکی از خنده دارترین شخصیت ها رفتار کنی.عصا لازم دارم و یک شلوار کردی که این حس را قوی تر کند .حس اینکه کاش من هم میشدم چارلی چاپلین قصه ی خع لی ها .میخنداندمشان .و لحظه ای فارغ از غم ها .درد ها .با همان ساده لوح گی اش .شیرینی اش .میتوانست زیبا ترین حس زندگی ام باشد .که مرا دل خوش کند به اینکه بیخودی نفس نمیکشم .

->  93/06/29| 0   | از : میم .شین |   

تا بحال راجب واژه ی "اعتراض"فکر کرده اید؟اینکه تمام عمر انسان های بی دست و پا به اعتراض میگذرد؟یا انسان هایی که زور شان به هی چ جایی نمیرسد .یعنی که چه دانشجویان میریزند وسط حیاط بخاطر حرف زور و اعتراض میکنند؟هزاران آدم دیگم درس میخونند فقط تو نیستی که .یا اینکه مردم از آلودگی هوا معترض اند؟مقصرش خودتون ین .یاشوهر از غذای سوخته زن ش معترض است؟این همه پخت گذاشت جلوت یبار نون پنیر بخور.نمیمری که .بنظرم اعتراض یک مو با غرغرکردن فاصله دارد .از بچگی آدم غرغرویی بوده ام .از همان ها یی که میگویند چرا روز شب نی ست؟چرا آدم خر نی ست؟اما اعتراض نه .گاهی فکرمیکردم که چرا من از پدر و مادرم هی چ چیزی نخواسته ام؟غرغر میکنم به جان همه اما اعتراض نه .فرق غرغر و اعتراض در اینه  که شخص غرغرو حرفش را میزند .وعقده هایش ک خالی شد ول میکند .اما شخص معترض تا به خواسته اش نرسد دست بردار نی ست که نی ست .

در جواب این آدم ها باید گفت :"همینه که هست.میخای بخاه نمیخای هم نخاه"

->  93/06/29| 0   | از : میم .شین |   

دارم با صدای بلند میخوانم :سلطــان قلبم تو هستی تو هستی....

یا بگذر زمن ای آشنا چون از تومن دیگر گذشتم .که یادم نی ست خواننده اش را .ستار بود؟

بعد به مامانم میگم مامان شبیه هایده شد صدام؟

-نه بیشتر شبیه اونکه گل مریم میخونه بود.

با یه حالت نارضایتی :

+مااامااااان .صدا محمد نوری کجا شبیه صدا منه؟از من بهتره که .ولی خو محمد نوری صداش شبیه هایده هست تاحدودی. اون تلاشی رو که محمدنوری نکرده رو بکنم میشم صدای هایده.نه ؟

-باید میگفت حقا که اعتماد بنفست ب خودم رفته .مامان منو نمیشناسین که ;)

->  93/06/29| 0   | از : میم .شین |   

-دوسم داری؟

+آرِه....

-چن تا؟

+دو تا ...

اکثر بچه هادر این سن (3_5)واحد شمارششان فوقِ فوقش تا ده است.

دختر خاله ام .با چنان شیرینی جواب میداد که هرکسی بود باور میکرد دوستش دارد .

پسر عمویم هم همیشه میگفت دوتا .به این فکرکرده اید که چرا ماهرچه خودمان را به درو دیوار بکوبیم طرف باورنمیکند،اما این کودک با یک دوتا و آره گفتن مارا غرق در خوشی میکند؟در کلام او چیست که در سخنان ماهایی ک اسم خودمان رامیگذاریم مدرن ،باسواد،باشخصیت و.... .نیست؟واقعا آن چیست که با گذر زمان کسی بدستش نمی آورد؟مگر ما بدنبال همین دوست داشتن دیگران و مهر ومحبت نیستیم؟آن کجاست؟راه ،بیراهه شده؟این همه درس میخانیم کار،تلاش.اجتماعی بودن را مثلا یاد میگیریم .که یک مشت نفهم بار بیاییم؟یک مشت نفهم که نتوانند به نفهم تر از خودشان یک دوستت دارم ساده رابفهمانند ،به چه درد میخورند؟فقط هوا را به گند میکشیم .محترمانه تر اش میشود .دورویی ها و دروغگویی هایمان .اصلا بنظرم همه ی ما دروغگوها(ما میگویم یعنی من و هرکسی که خود را در میان من و جمع مان میبیند)بیماریم .بیمار .برویم پی دکتری چیزی بگوییم جناب آقای دکتر من به کسی اصلا علاقه ای نداشتم .ازش متنفرهم میشدم گاهی .اما هروز به اومیگفتم که دوستش دارم .قربان صدقه اش میرفتم .جناب آقای دکتر نمیدانم چرا دیگر باور ندارد که من مثلا دوستش دارم؟به او گفتم دوستت دارم اما باید بروم و دیگر نبینمت .آقای دکتر من هزاران بار لا او دعوا کردم و به او بدترین حرفها را نثار کردم و بعدش گفتم که دوستش دارم .آن دکتر روانشناس هم ک باشد .نمیخندد به ما؟ مگه مریض هستیم که دیگران به دنبال خودمان می کشیم و بازی میدهیم  .مریضیم .مریض!!

-میتونی بیای به جمع ماها .دکترت هم خودت باش و خودت . 

->  93/06/29| 0   | از : میم .شین |   

جنون یعنی من .منی که تا یک قدمی تو آمدم .نه نه .سراسیمه دویدم.

لعنت به همان یک قدم .که ...نیامدی !!!!

->  93/06/28| 9   | از : میم .شین |   

در جشن عروسی دیدمش.از فاصله ی نه چندان دور .بدون هی چ مکثی به سمتش رفتم .کنارش نشستم.مرا اصلا ندید .رویش آنطرف بود.به نیم رخ میدیدمش.دم نزدم .برگشت نگاه کند ببیند کی هستم.با لبخندی جواب نگاه اش را دادم .یکم چشمانش را ریز ودرشت کرد .زوم کرد .داشت زور می آورد بشناستم که به یکباره مرا در آغوش گرفتو جیغ زد.جیغ میزد و صدایش آرام نمیگرفت .من شوکه بودم .همه داشتند نگاهمان میکردند.صدای هق هق اش یواش یواش آمد به گوشم .صدا میزد نامم را. گلایه میکرد.کمی فشردمش و گفتم:"دیونه گریه میکنی؟آروم باش .آبرومونوبردی همه دارند نگامون میکنند."بغلم را ول نمیکرد.هرچه زور میزدم جدایش کنم .سفت تر میچسبید .اشک میریخت.اونم وسط مجلس عروسی.یاد اونروز افتادم.که رفته بودیم مسابقه .اومد جلو وگفت ازت خع لی خوشم میاد.منم با لحن شوخی وشیطنت گفتم" خو ازم خاستگاری کن؟"

خاستگاری کرد.یادم هست گفتم زانو بزن و بگو .زانو زد .جواب مثبت را گرفت .میخندیدیم .چقد قربان صدقه ام میرفت .دختره دیوانه . بالاخره رها کرد بغلم را.اشک هایش را پاک میکردم.با ناله ای صدایم میزد.انگار میگفت کجا بودی این همه وقت؟گفتم"پاک کن اشکاتو.همه دارندمیخندن بهمون.چرا اینجوری کردی تو؟من واقعا شوکه بودم از برخوردش.به همه میگفت این عشقمه .خندم میگرفت .میگفت:چقد جذاب شدی. این جا ببن این همه آدم از همه جذاب تری.دوستم گفت کجا خوشگل تره؟داشت میترکید.داشتم میگفتم :"این دختره چقدرزشت ابروهاشو برداشته."گفت مال خودشه .گفت مثه ابروهای توه .که از دور.....نزاشتم ادامه بده گفتم زشت و بی ریخته؟گفت نه انگار تازه خوشگلشون کردی.و.... از رفیق فاسدش گفت ک زیر آب منو زده و گفته من آدم خرابیم خندم میگرفت از این حرفش.گفت وگفت. ازاینکه هرکی رو میدیده راجب من میگفته.دوتا گل از ماشین عروس کندم دادم بهش.میترسیدکسی ببینه دعواکنه .براخودمم بعدا کندم .صورتی وسفید که اسمشان نمیدانم چیست .تولدمم فک کرده بود3/3 بعد که گفتم گذشت نارحت شد کلی .پارسال همینموقه زنش شدما:دی انقد سیریشه.آقا من اصلا شوَر نمیخام  .یاد زانو زدنش که میوفتم خندم میگیره :))

هع ی مرجان جانم.قول دادی 4/7که تولدت هست،یعنی چند روز دیگه با گوشی جدید واولین گوشی ات پیام بدهی .منتظرتم .کلاس هشتمی فسقلی مو فرفری گنده نمای من:))

بعداً یادش آمد:روی شانه ام که آنجور گریه میکردی همان لحظه حس کردم دلت آنقدر از جایی پر است که منتظر یک فرصت بودی .یک تلنگر .هنپز هم که یادش می افتم .حس خوبی ندارم ..پشت لباسم خیسِ خیس .آرام کردن کسی دراین حال لذت دارد.مخصوصا وقتی موهایش را نوازش کردم.اشکهایش را پاک کردم .عشق هایش را برایم شمرد .اولینش من بودم.دومی مینا و سومی صبیحه نام ی بودند .نادیه گفت اگه من بودم فرار میکردم.د بدبختی نمیشد فرار کنی .سفت گرفته بودم .ازآن گل هاعکس گرفتم .مثه بقیه ی عکس هایی که قول دادم روزی میگذارم .حتما ً.

->  93/06/28| 2   | از : میم .شین |   

من بالاخره پس از1سال تلاش بی وقفه ی نادیه واتس آپمو وصل کردم :دی

بدک نبود .برای رفع بعضی گشادی ها . و بی پولی ها از برای شارژ خریدن .خودمم میدونم اصلا جنبه این چیزا رو ندارم .لازم نیست بگین : )

البته نادی گفته میخاد حذف کنه که منم گفتم غلط بیجا نکن لطفا .خع لی محترمانه .

وایبر هم وصله .لاین هم تو راهه.تانگو درشُرفه .نیم بوز هم کم کم نصب میشه.بقیم هست ولی فعلا همینا واسه کلاس گذاشتن کافیه . در کل خوشم نیومد .سوسول بازیه :)

->  93/06/27| 4   | از : میم .شین |   

مثل ِ بی شتر شب ها گوشه ای نشسته و تاریکی را نگاه میکنم .امشب قرارمان در ایوان زیردرخت انگور.پتویی ب دور خودکشیده و بسمت آنجا قدم برمیدارم . اوه خدای من چقد هوا سرد شده .پتو را به دورخودمیپیچم .ومینشینم گوشه ای .یا بهتر است بگویم لَم میدهم .مثل جوجه تیغی خود را جمع کرده ام بعدش.عادت ندارم شیک جایی بنشینم .اگر هم بنشینم ته ِ ته ش میشود لَم دادن .تاجایی که احساس راحتی ام را خراب نکند .حس میکنم دلم یک لیوان چایی سبز جوش خورده ی قُل خورده می خواهد .حس میکنم چیزی درون گلویم مانع میشود آب گلویم را قورت بدهم چایی میخواهم.چایی.اما بعد قید چایی و دردسر آماده کردنش را میزنم .دلم کاکاعو و پاستیل هم میخواهد.پیتزا شاید.اما از شانس بد ما غول چراغ جادویی نی ست که فوراًمیزی در کنارم بگذارد و آنها را ردیف ب ردیف بچیند و در حلقم بگذارد . اگر هم خع لی تمیز و بدون تف بجود و بگذارد که فرشته ی چراغ جادوست .خب کجا بودیم؟دی شب از کجا تمام شد که از آنجا شروع کنیم ؟چطور است امشب یواشکی ها و قاعم باشَک ها را مرور کنیم .حال ک بحث ِآن پیش آمد .تا یادم نرفته دَم دَمای اذان است .خسیس نباشید .دست به دعا شوید .حیف شد بحثمان ب درازا کشید و صبح شد.نباید میگفتم امشب باید میگفتم خروسخوان . صدای قوقولی قوقوی خروس همسایه این را میگوید . راستی امشب کسی آمد ک مدت ها ندیده بودم اش .از در که آمد مرا صدا زد .نیم ساعتی بیرون نیامدم .بعد هم که آمدم به زور کنار ش نشاندنم  .حرف زد .مثل قبل ها بودو عوض نشدنی .گفت که چقد ترسناک شده ام گفت انگار میگی پاشو گمشو از خونمون بیرون .گفتم خب پاشو گمشو .خندید.پرسید میانش:قهری؟گفتم نه .گفت پس چرا اینجوری شدی؟گفتم چجوری؟گفت یجوری.سکوت کافی بود برایش .اما گفت از آن چیزهایی که نباید میگفت و من منتظرش بودم در آینده ای نه چندان دور .گوشی ب دستش داده بودند و من ک میدانم چقد بی جنبه تر است نسبت به بقیه .چقد میل اش به این کارا بیشتر .از لج من گذاشت روی ویبره تا صدای زنگ ها ممتد را بشنوم .وغیر مستقیم گفت منم آره .تلخ بود .کاش هی چ وقت نمیومدی خونمون فاطمه جانم .که نگرانیم صدباره بیشتر شود .اما خب بعدش یه به درک میچسبد .به اندازه ی یک لیوان چای سبز !!!

امشب را بیخیال . فردا را چه کنم ؟فردا را؟

یاد گذشته می افتم .که بدن لرزه هایم همیشه بدنبالم بود .زیر باران یواشکی می آمدم.شیطنت ها .آرام حرف زدن ها .خندیدن ها.الان هم از سردی هوا میلرزم .اوه .سرد است .سرد .پتو را تا دهانم می آورم و دستانم را ها میکنم .ها اااا.با خود میگویم کاش میشد یک دستگاه"ها"کنی اختراع میشد . که تمام هیکل مان را"ها "میکردیم و انقدر سرما نمیکشیدیم .نمیدانید چه کیفی می دهد این "ها" کردن های تنهایی .به هی چ جایی بر نمیخورد .به هی چ جایی هم افاقه نمیکند .نمیدانم کیفش در چیست .

فعلاً فقط میدانم سردمه . سردمه . سرده.سردمه. !

->  93/06/27| 4   | از : میم .شین |